طراحی سایت
تاريخ انتشار: 30 آبان 1394 - 07:25

دات نیوز؛ 29 آبان سال کوچ استاد منوچهر آتشی؛ عقاب آهنین بال شعر جنوب می باشد. از این رو پایگاه خبری ـ تحلیلی «دات نیوز» ویژه نامه ای به همین مناسبت تهیه و تنظیم کرده که تقدیم ادب دوستان می گردد با آثاری از:

 

دکتر مختار فیاض


 

محسن صدیق

 

 

شهرام قلی زاده

 

 

سهراب باقری

 

من با این سن ام هیچ كتابی نیست كه در حوزه فعالیت‏ ام ناخوانده مانده باشد، اگر كسانی كه به شعر علاقه‏ مند هستند و حس می‏كنند قریحه شعری دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاری عبث و بیهوده است.

زندگی نامه خودنوشت آتشی همراه با اشعاری از ایشان

عقاب آهنین بال شعر جنوب

زندگینامه ی خودنوشت منوچهر آتشی

دوم مهرماه 1310 در روستای به نام "دهرود" دشتستان جنوب متولد شدمٰ خانواده ما جزء عشایر زنگنه كرمانشاه بودند كه در حدود 4 نسل پیش به جنوب مهاجرت كرده بودند.
نام خانوادگی من به دلیل اینكه نام جد من "آتش‏خان زنگنه" بود "آتشی" شد، پدرم فردی باسوادی بود و به دلیل علاقه‏ای كه سرگرد اسفندیاری كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود، پدرم را به بوشهر انتقال داد و پدرم كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر شد.
در سال 1318 به مكتب خانه رفتم در همان سال‏ها قرآن و گلستان سعدی را یاد گرفتم ولی به دلیل شورشی كه در آن شهر شد سال دوم را تمام نكرده بودم از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسی بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در این مدرسه بودم و در تمام این دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دلیل تغییر محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم.
كلاس ششم را با موفقیت در دبستان گلستان به پایان رساندم، در این سال‏ها بود كه هوایی شدم و دلم برای روستا تنگ شد و با مخالفت‏هایی كه وجود داشت دست مادر دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتیم و در چاه كوتاه بود كه با عشق آشنا شدم و اولین شعرهایم نیز مربوط به همین دوران است.

البته مساله علاقمندی من به شعر و شاعری به دوران كودكی‏ ام باز می‏گردد خیلی كوچك بودم كه به شعر علاقه‏ مند شدم، اما اولین تجربه عشقی در چاهكوتاه اتفاق افتاد. او نیز توجهی پاك و ساده دلانه به من داشت، آن دختر خیلی روی من تاثیر گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.
  در آن سال‏ها ترانه‏ های زیادی سرودم و به دلیل نرسیدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد دیگر و سرطانی كه بعدها به آن دچار شد رد پایی این عشق در تمام اشعار من به چشم می‏ خورد.
پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبیرستان سعادت به پایان رساندم, در آن سال‏ها بود كه اشعارم را روزنامه‏ های دیواری كه در این مدرسه درست كرده بودیم منتشر می‏كردم و حتی در این سال‏ها در چند تئاتر نیز نقش‏هایی ایفاء كردم.
  پس از اتمام دوره دبیرستان به دانشرای عالی راه پیدا كرده است و به عنوان معلم مشغول به تدریس شدم. در همین سال‏ها اولین شعرهایم را در مجله فردوسی منتشر كردم و این شعرها محصول سرگشتگی در كوه‏ها و دره‏ هاست كه به صورت ملموس در اشعار من بیان شده‏اند.

آشنایی با حزب توده تاثیرات بسیار زیادی بر آثار من گذاشت و شعرهای زیادی برای این حزب با نام‏های مستعار در روزنامه‏ های آن روزها منتشر كردم و حتی در 29 مرداد پس از كودتا در ایجاد انگیزه به كارگران برای شورش نقش بسزایی داشتم, ولی با مسائلی كه برای حزب ب‏وجود آمد، از این حزب فاصله گرفتم و فعالیت جدی سیاسی من به نوعی پایان یافت.
من تاكنون دوبار ازدواج كرده‏ ام كه هر دو بار كه بی‏ ثمر بوده است، همسر اولم با این كه دو فرزند از او داشتم (البته پسرم مانلی به دلیل بیماری كه داشت فوت كرد) به دلیل اینكه من حاضر نشدم با او به آمریكا بروم از من جدا شد و دخترم شقایق نیز در حال حاضر در آلمان وكیل است. در سال 1361 ازدواج دیگری داشتم كه آنهم به انجام نرسید و یك دختر نیز از این ازدواج دارم.

فعالیت‏ ام را با آموزش و پرورش آغاز كردم البته شغل‏های متعددی را تجربه كردم، مدتی با صدا و سیما همكاری داشتم، مسئول شعر مجله تماشا بودم، مشاور ادبی نشریات و انتشارات مختلف بوده ‏ام و در حال حاضر نیز در نشریه كارنامه مشغول هستم.
من با این سن ام هیچ كتابی نیست كه در حوزه فعالیت‏ ام ناخوانده مانده باشد، اگر كسانی كه به شعر علاقه‏ مند هستند و حس می‏كنند قریحه شعری دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاری عبث و بیهوده است.







محسن صدیق

دیدار در فلق...بیاد آتشی

اولین و آخرین دیدار با آتشی که آتش به جانها زد

دوران پر شور و نشاط ریاست جمهوری "محمد خاتمی" بود. درب های اقتصادی مملکت باز شده بود. روزانه سیلِ انبوهی نیروی کار از سراسر پهنه گیتی به پایتخت اقتصادی ایران"عسلویه" سرازیر میگردید. از مردان چشم سبزِ قاره سبز تا پیر فرزانه ای که چرخهای ناهمگون روزگار این بار اسب سفید وحشی او را زین کرده بود در آن هیاهو, از میان دالانهای معاش روزانه میگذرم .خورشید سو سوی کنان زیر آسمانی سراسر مه گرفته از دود و گاز در حال رخت بستن است و من در حال رسوب کردن در اطاقکی آهنی. صدای دلخراش تلفن اینبار پیام آورکوی دوست میباشد. همکاری فرهیخته و ادب دوست از دیار جم, امشب شاه ماهی دشتستان را گرامی میدارم. شما هم باشید. برای لحضاتی از بیهودگی های روزمره و آدمکها رهایی می یابم تا مستی باده اش مثل نوش دارویی لختی مرا آرام کند...احساسی خوشایند بر مخیله خیالم سایه می افکند
ساعتی بعد خود را در اطاقی می یابم مملو از دست نوشته های که زیر دود سیگار محو گردیده در بزمی که بارانی از آتش مهر می بارد... مرحوم آتشی را چون نگینی در بین مشتاقان نظاره ام که چگونه پایش اسیر این خاک است...هر دم در خیالم گلستانی می پرورد. ای باده فدای تو همه جان و تن...در میان هر غزل جانی زنده و قلبی مملو از خاطرات...اما در هاله ای از ابهام گویی درختی خشکیده و برهنه که اصالت بیخه در ریشه دارد. گویی خورشید شعله ایست در سینه این پیر چنگی...همچنان محو تماشای او هستم و حیران که چگونه گشتی در گلستانی زنم که جام دلها خسته است...چاره ای نیست گاهی روزگار تیغ کلمات را می برد...با نگاهی آکنده از مهربانی نامم و نشانم را میپرسد پس از لحضه ای با تبسمی سرشار از مهربانی مرا در جمع نزد خود میخواند: تو از ما هستی! اجداد شما ایل های زنگنه کرمانشاه بودند که در روستای سمل و چاهکوتاه سکنی گزیدند. در شبی کوتاه و قصه ای به درازای غزل ...و امشب بعد از سالها چه بی نشاط این قلم بهانه میکند برای از تو نوشتن...فردا که سپیده طلوع میکند دهمین سال است که روزهای بی تو بودن را چون شبنمی بر چمن از وداع صبح در رگ تلخ زمان در خلوتی سرد نظاره ایم...حادثه رفتنت حادثه ای ساده نبود. تلخی بی تو بودن را در تکاتک لحضه هایمان سالهاست لمس میکنیم . حال همه ما خوب است ، اما تو باور مکن...
منوچهر آتشی متولد دوم مهرماه 1310 به گفته مادرش (۱۳۱۲) در روستای "دهرود" دشتستان می باشد. خانواده ایشان جزء عشایر زنگنه كرمانشاه بودند كه در حدود 4 نسل پیش به جنوب مهاجرت كرده بودند.
نام خانوادگی او به دلیل اینكه نام جدش "آتش‏خان زنگنه" بود "آتشی" شد، پدرش فردی باسواد بوده كه سرگرد اسفندیاری كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود، پدرش را به بوشهر انتقال داده و كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر میگردد.
در سال 1318 به مكتب خانه رفته در همان سال‏ها قرآن و گلستان سعدی را یاد گرفته به دلیل شورشی كه در آن شهرمیشود سال دوم را تمام نكرده از كنگان به بوشهررفته و در مدرسه فردوسی بوشهر ثبت نام، و تا كلاس چهارم در این مدرسه بوده ،كلاس پنجم را به دلیل تغییر محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام میکند. به گفته خودش:
كلاس ششم را با موفقیت در دبستان گلستان به پایان رساندم ، در این سال‏ها بود كه هوایی شدم و دلم برای روستا تنگ شد و با مخالفت‏هایی كه وجود داشت دست مادر دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتیم و در چاهكوتاه بود كه با عشق آشنا شدم و اولین شعرهایم نیز مربوط به همین دوران است.
البته مساله علاقمندی من به شعر و شاعری به دوران كودكی‏م باز می‏گردد خیلی كوچك بودم كه به شعر علاقه ‏مند شدم، اما اولین تجربه عشقی در چاهكوه اتفاق افتاد او نیز توجهی پاك و ساده دلانه به من داشت، آن دختر خیلی روی من تاثیر گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.
شاعر مجموعه "آواز خاك" در ادامه با بیان این نكته كه در آن سال‏ها ترانه‏ای زیادی سرودم و به دلیل نرسیدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد دیگر و سرطانی كه بعدها به آن دچار شد رد پای این عشق در تمام اشعارش به چشم می‏خورد.
پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبیرستان سعادت به پایان رساندم, در آن سال‏ها بود كه اشعارم را روزنامهای دیواری كه در این مدرسه درست كرده بودیم منتشر می‏كردم و حتی در این سال‏ها در چند تئاتر نیز نقش‏هایی ایفاء كردم.
او پس از اتمام دوره دبیرستان به دانشرای عالی راه پیدا كرده و به عنوان معلم مشغول به تدریس شده, در همین سال‏ها اولین شعرهایش را مجله فردوسی منتشر مینماید. به گفته خودش:
من تاكنون دوبار ازدواج كرده ‏ام همسر اولم با این كه دو فرزند از او داشتم (البته پسرم مانلی به دلیل بیماری كه داشت فوت كرد) به دلیل اینكه من حاضر نشدم با او به آمریكا بروم از من جدا شد و دخترم شقایق نیز در حال حاضر در آلمان وكیل است. در سال 1361 ازدواج دیگری داشتم كه آنهم به انجام نرسید و یك دختر نیز از این ازدواج دارم.

فعالیت‏ های او با آموزش و پرورش آغاز میگردد البته شغل‏های متعددی را تجربه کرده از ترجمه بعضی آثار برای کودکان تا همکاری با صدا و سیما ، مسئول شعر مجله تماشا ،مشاور ادبی نشریات و انتشارات مختلف... بوده مدتی در نشریه كارنامه مشغول بکار بوده، سالهای آخر عمر ایشان در هفته نامه آیینه جنوب و مدتی بعنوان انباردار در پالایشگاه ولی عصر مشغول بود.

روحش شاد یادش گرامی



 

مختار فیاض

 

غربت شهسوارشعر جنوب

 

بیست و نهم آبان ماه سالکوچ شاعر شهیر دیارمان، زنده یاد منوچهر آتشی است. مرحوم آتشی که مدت ها ساکن بندر بوشهر شده بود؛ به واسطه ی مرگ برادرش باقر، به همراه خانواده ی برادر مرحومش، عازم تهران شد و تا روز بیست ونهم آبان ماه، که غزل خداحافظی را سرود؛ در پایتخت مقیم شد.

به یاد دارم که سال هشتاد و چهار، بنده به همراه یکی-دو تا از همکاران صدا و سیمای بوشهر، به منظور طی دوره ی آموزشی نه ماهه، ساکن تهران شده بودیم و همزمان با معرفی مرحوم آتشی، به عنوان چهره ی ماندگار، برای عرض تبریک خدمتشان رسیدم. از همان روز که در مراسم شرکت کردند حال مساعدی نداشتند و بنده نیز نتوانستم زمان زیادی، درخدمتشان باشم. فکر کنم یک هفته از آخرین دیدارمان نگذشته بود که درعصر بیست و نهم آبان ماه هشتاد و چهار، که در مسیر دانشکده ی صدا و سیما در بلوار نیایش ،به سمت محل اقامت بودم؛ یکی از دوستان اطلاع دادند که هم اینک منوچهر آتشی در بیمارستان سینای تهران درگذشت. به لحاظ این که به تازگی با ایشان ملاقات کرده بودم تا لحظه ای که در مراسم تشییع ایشان و انتقال پیکرش به بوشهر حضور نیافتم، باور درگذشتش، برایم بسیارغیر قابل باور بود.

امروز بعد از ده سال در عصر پنج شنبه ای که متصل به سالگرد اوست برای یادکردی به امامزاده رفتم. متاسفانه هیچکدام از دوستدارانش، بر سر مزارش حاضر نبودند و با توجه به این که محوطه ی آرامگاه مرحوم شیخ حسین چا کوتاهی در حال تعمیر بود؛ سنگ قبر آتشی هم آکنده از سیمان، نخاله ی ساختمانی و گرد خاک شده بود به نحوی که خواندن نوشته های سنگ،ممکن نبود. ناپدید شدن سنگ زیر گرد و خاک و نخاله ی ساختمانی، اجتناب ناپذیر بود چرا که کارگران افغانی و ایرانیانی که آنجا مشغول بودند هیچ کدام آتشی را نمی شناختند و به هر حال برای انجام کار مجبور بودندفضا را زیر گرد و خاک مصالح ببرند اما این مسأله برایم شگفت آور بود که شاعری که هم دیارانش با اصرار و اکراه ،اجازه ی دفنش را در پایتخت ندادند و پیکرش را به بوشهر منتقل کردند؛ امروز بیست و هشتم آبانماه ،یک نفر از آرامگاهش دیدن نکردند تا آبی بر این سنگ سفید بزنند. البته شنیده ها حاکی است که در آذرماه بناست مراسمی به یاد ایشان در بوشهر برگزار شود اما غربت قبر او درامروز عصر، یعنی در دهمین سالگردش؛ برای بنده بسیارحزن آور بود!!!

 

سهراب باقری


کهزاده ستیر

(به یاد دوست به یاد منوچهر آتشی)

هم کاسه با گرگ ها

هم پیاله با پلنگ

گفتند پیر تر ها

کز بستر صخره وخون رویید

کهزاده ی ستیز

           عموی پیر ما

چون شعله های زلال وسرکش آتش زردشت

در آتشکده زاگرس؛

 

مشعل فروزان نام بلندش را ببین !

چگونه دشتستان را

با اقلیم آفتاب و شعر

پیوندی جاودانه بخشیده است .

 




 

شهرام قلی زاده

 

آنجا آتشی

پرده نخست: رو در روی محمد دادفر نشسته ام و حرف می زنیم. حرفها را بریدم و گفتم راستی جناب آتشی چه وقت هایی میان دفتر نشریه؟
گفت همین الان اینجاست، اتاق کناری
اتاق کناری اما پر از دود سیگار است
یک نفر پشت دودها نشسته و دردها را می نویسد
من، جوانی که تازه آغاز راه است و تا کنون چنین تجربه ای از دیدار شاعری که در کتابها با او دمخور بوده ام نداشته ام. اتاق کوچک می شود و مرد پشت دودها بزرگتر از جهان. تعارف می کند، می نشینم. من شهرام قلی زاده هستم. سری به نشانه تایید تکان می دهد و می گوید می شناسمت. و همین واژه می شود زیباترین شعری که عمرم شنیده ام.
راستی این شعرت خوب نبود ولی این یکی زیباست. بحث نمی کنم. هر چه او بگوید درست است. آنکه خوب نبود را مواد منفجره می بندم و در ذهنم نابود می کنم. سرم سوت می کشد و احساس بزرگی می کنم به همین راحتی . دفترم را روی میز میکشد به سمت خودش. شعری می نویسد و امضا می کند: بخاطر مهربانی های شهرام قلی زاده شاعر جوان دیارم نوشته شد. خاطره ای هم از شعری که نوشته دارد. داشتیم در مینی بوس به سمت برازجون میومدیم که این شعرو نوشتم.... و بیشتر فهمیدم که آن مرد چقدر بزرگ بود .

پرده آخر:
ماههاست بهمراه علیرضا رمضانی مشغول گردآوری مجموعه ای از آثار شاعران دشتستانی هستیم. طرح کارمان را با منوچهر آتشی هم مشورت می کنیم. خوشحال می شود و وعده میدهد مقدمه را خودش بنویسد. تماس می گیرم منزل آتشی تا جویای کار شوم. گوشی را با نفس های غریبی برداشته و صدایش آن صدای همیشگی نیست. می گوید هنوز ننوشته، کسالت داشته و همین الان هم آماده شده برود بیمارستان.
تماس بعدی اما گرفته نمی شود
چون منوچهر آتشی ناتمام می ماند. جاری می شود در زمان و سیال می شود تا همیشه
به دلایلی که در سینه من و علیرضا رمضانی می ماند آن مجموعه هم ناتمام می ماند
اما خاطره مقدمه ای که ننوشت تا همیشه برایم باقی است

 

مختار فیاض

 

آن سوی گزدان

(تاملی بر شعر "ظهور"آتشی)

 

شعر "ظهور"، یکی از اشعار حماسی-غنایی مرحوم آتشی است. بسیاری از منتقدین و پژوهشگران ادبی، این شعر را صرفا حماسی دانسته اند. اما بنده به چند دلیل، صبغه ی غنایی این شعر را کمتر از صبغه ی حماسی آن نمی دانم.

اول این که این شعر انتقادی است یعنی این که شاعر، تبعیض های اجتماعی را مورد نکوهش و هجو ،قرار می دهد. و همان گونه که همه می دانیم،هجو یکی از گونه های ادب غنایی است.

دومین دلیل غنایی بودن این شعر، حکایت روایی عاشقانه ای است که در آن جط زاده ای ، "شبانعلی" نام، بر خلاف سنن اجتماعی، عاشق "شاتی" دختر کدخدا می شود و مطابق ضوابط اجتماعی، این آرزو را همچون اجدادش، به گور می برد.

و سومین دلیل غنایی بودن شعر "ظهور"، توصیف اماکن بومی و محلی همچون "دیزاشکن "و "بوشکان" است.

مطلب دوم که باید پیرامون شعر "ظهور"،بیان کرد؛ شخصیت"عبدوی جط" است. عزیزانی که راجع به این شخصیت اطلاعاتی دارند؛ در جریان هستند که نام ایشان"محمد یا به گویش محلی محد" بوده است و نام پدر ایشان "عبدو" که مضغر عبدالحسن است. زنده یاد آتشی تعمدا نام پدر ایشان "عبدو" را به جای نام خودش "محمد یا محد" به کار می برد. به نظر بنده آتشی به چهار دلیل "عبدو" را به جای "محمد" به کار می برد:

اول این که "عبدو" از بعد موسیقی، قابلیت کشش بیشتر و بهتری دارد. دوم این که، بر اساس" مجاز بنوت"، در علم بیان، شاعر می تواند نام پدر را بر فرزند، اطلاق کند. مانند این شعر سعدی: ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو در نظر سبکتکین،عیب ایاز،می کنی آتشی هم بر این اساس ، به جای"محمد یا محد" از "عبدو" استفاده می کند:

عبدوی جط، می آید با سینه اش هنوز، مدال عقیق زخم از تپه های آنسوی گزدان، خواهد آمد...

سوم این که واژه ی"عبدو"به معنای عبد و بنده، بهتر می تواند گویای تبعیض مورد نظر آتشی باشد و چهارم این که، به کار بردن نام پدر "محمد یا محد" به این معنی است که شخص هر قدر هم شجاع، متهور و مشهور باشد (همچون "محد یا محمد") اما چون پدرش جط است باید بر اساس پدرش، مورد ارزیابی قرار بگیرد. راجع به این شعر مشهور و معروف آتشی سخن بسیار است و بنده ادامه بحث را به موقعیتی مناسب، موکول می کنم . موقعیتی که، بتوان، به قول بیهقی، داد سخن را بدهم.

بیست و نهم آبان ماه سالروز درگذشت آتشی بزرگ را گرامی می دارم و برای روح بلندش آرزوی آرامش همیشگی می کنم.

 

 

اشعاری از منوچهر آتشی

(1)

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها

- که سر به صخره گذارد٬

                    غریبی و پاکی

ترا ٬ ز وحشت توفان ٬ به سینه می فشرم

عجب سعادت غمناکی!

 

(2)


کنون رؤیای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو
سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند
به ساق هر درختش یادگاری ها
و با هر یادگاری نقش یک سوگند
کنون رؤیای ما باغی است
زمین اما فراوان دارد اینسان باغ
که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است
که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است
که آن سوگند ها را نیز
همان نشتر که بر آن کنده حک کرده است ، بر این کنده حک کرده
است ، با یار دگر اما
که
گر شمشیر بارد از
کنون رویای ما باغی است
بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک
بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم
و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا
بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را
به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم
که با ران فریبش نسترد هرگز
که توفان زمانش نفکند از پا
که باشد ریشه ی پیمان ما در سینه ی ما زنده تا باشیم

 

(3)

ترانه دیدار


با تو بودن خوبست

و کلام تو
 مثل بوی گل در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است
 بوی پیراهن تو
 مثل بوی دریا نمناکست
مثل
باد خنک تابستان
 مثل تاریکی خواب انگیزست
گفتگو با تو
مثل گرمایبخاری و نفس های بلند آتش
 می برد چشم خیالم را
تا بیابان های دورترین خاطره ها
 که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها
اهتزازی دارند
که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند
نوشخند تو
 می برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالاکترین آهو ها
 می برد آرزوی دستم را
تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو
 این پهنه پاک زیبا
مثل دریایی تو
انده انگیز و غرور آهنگ
 مثل دریای بزرگ بوشهر
که پر از زورق آزاد پریشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
 مثل ساحل که پر از آواز ست
 مثل دشتستان
که بزرگ و بازست
 تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
 که دل انگیز ترین گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد
با تو بودن خوبست
تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب تن تو
و کتاب دل خود را که خطوط تن تست
 خوش خوشک می خوانم
 تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را
 می خندم و می خوانم
 می گریم و می خوانم
با تو بودن خوبست
 تو قشنگی
مثل تو مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه
 مثل تصویر درختی در آب
روی کاشتانه در چشمان منتظرم می رویی

 


نظرات کاربران
سعید بحرانی بيش از 3 سال قبل گفت:
یادش گرامی رو حش شاد... سپاس از نکات مفید جناب فیاض و قلم دوست داشتتی ادبی جناب صدیق
روزبه بيش از 3 سال قبل گفت:
درود بر همه دوستان عزیزبخاطر مطالب ارزشمندتان
شنبدي بيش از 3 سال قبل گفت:
خانه ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست میکنم
ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار و روانه ی آسمانم کن
بسیار تاریکم...



جلالیان بيش از 3 سال قبل گفت:
دات نیوز عالی بود...روحش شاد یادش گرامی...با سپاس از همه عزیزان....آتشی اتشی که ب جانها زد آری
رضییی فر بيش از 3 سال قبل گفت:
روحش شاد و یادش گرامی باد، سپاس جناب صدیق بزرگوار، موفق باشید
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار

اخبار ورزشی

ایران و جهان