طراحی سایت
تاريخ انتشار: 02 مرداد 1395 - 18:27
محبوبه پورجم

دات نیوز؛ با بی میلی به حیاط دعوتش می کنم روی تختی ک گوشه حیاط کنار باغچه کوچکمان است می نشیند به داخل خانه می روم و مدام زیر لب غر می زنم که چقدر مردم پر رو شده اند...

سقف آن خانه چکه می کرد

دات نیوز ـ محبوبه پورجم

چمدانی که به همراه داشتم سبک تر از آن چیزی بود که فکر می کردم. آن قدر که باور نمی کردم تمام زندگی ام همین یک چمدان باشد چمدان را وسط حال کوچک خانه اجاره ای می گذارم که با هزار بدبختی جورش کرده بودم. تنها چیزی که باعث می شد فضای کوچک و دلگیرش را تحمل کنم تراسی بود که سمت چپ قرار داشت. گوشه دیوار روی سرامیک ها سرمی خورم روی زمین سردش دراز می کشم کیف همراهم را مچاله می کنم و زیرسرم می گذارم. جنین شده ام. اتفاقات این چند روز مدام جلوی چشمم رژه می رود. خانه ای در ذهنم مجسم می شود کمی بزرگ تر از اینجا که سقفش چکه می کرد و لوله های آبش به خاطر پوسیدگی، مدام نیاز به تعمیر داشت. چه اهمیتی داشت مهم این بود که من دوستش داشتم.

آن روز هم مثل همه روزهای تکراری تابستان جنوب، خورشید بی رحمانه می تابید و من همانطور که خریدهای درون دستم را جابه جا می کردم نگران چادرم بودم که زیر پایم نرود و در همان بین به دنبال کلید در آشفته بازار درون کیفم می گشتم. همانطورکه مشغول بودم کریم آقا همسایه روبروییمان را دیدم ک به طرفم می آید. همیشه حس خوبی به این مرد نداشتم همین امسال بود که زنش دومش هم ازش جدا شد. هرگاه طول کوچه را باقدم های آرامم طی می کردم نگاه های گاه وبی گاهش آزارم می داد. لبخندهایش مضحک به نظرم می رسید با همان لبخند که دندان های زردش را بیشتر نشان می داد و باعث می شد گوشه چشم های قوه ای اش بیشتر چین بخورد گفت: مشکلی پیش اومده؟

سعی می کنم به صورتش نگاه نکنم: مثل اینکه کلید رو جا گذاشتم.

ـ اینکه اشکال نداره من همین حالا سه سوت میرم بالا و در رو باز می کنم.

فرصت هرگونه اعتراضی را ازمن می گیرد و با یک جهش خودش را به بالای دیوار کوتاهمان می رساند چند ثانیه بعد در باز شد ناخوداگاه لبخندی روی لبم نقش می بندد.
با صدایش حواسم جمع می شود: یه چایی به ما نمی دی آقا محسنم هنوز مونده تا از سرکار برگرده
با بی میلی به حیاط دعوتش می کنم روی تختی ک گوشه حیاط کنار باغچه کوچکمان است می نشیند به داخل خانه می روم و مدام زیر لب غر می زنم که چقدر مردم پر رو شده اند... کمی نگران می شوم محسن خیلی حساس هست به خودم مسلط می شوم یک استکان چای می ریزم توی سینی نقره ای رنگی می گذارم به طرف حیاط می روم. پاهایش را روی تخت دراز کرده و زیر لب آواز می خواند با دیدنم کمی خودش راجمع و جور می کند.
هوای مرداد ماه را دوست ندارم چیزی جز آلرژی و سرفه های پی در پی نصیبم نمی کند. گوشه تخت می نشینم به آسمان نگاه میکنم. با صدای کریم به خودم می آیم: محسن باید خیلی خوش شانس باشه ک زنی مثل تو داره، خانوم، نجیب و ... کاشکی اون نیره خیر ندیده هم کمی مثل تو بود تا با اجاق کورش کنار بیومدم. ولی حیف تو نیست با این جوونی و خانمی؟ شنیدم محسن تازگیا رفته توکار تریاک...
حرف هایش باعث شد گره ای بین ابروانم بیافتد...
ـ آقا کریم فکر کنم شما چاییتون رو تموم کردید از اینکه در رو برایم بازکردید ممنون
ـ لجبازی نکن
قبل ازاینکه حرف دیگری ازدهانم خارج شود صدای بازشدن درحیاط به گوشم رسید. محسن در آستانه در ظاهر شد.
اینجا چه خبره؟
هاج و واج مانده بودم قادر نبودم حرفی بزنم وقتی به خودم امدم سیلی محکمی به گوشم خورد و کشان کشان به داخل خانه کشیده شدم...

شروع اختلافات ما از همین جا شروع شد و این بدبینی ها آنقدر ادامه داشت که در خواب هم نگاه سنگین محسن را که مواظبم است مبادا با کسی حرف بزنم احساس می کردم.

تا اینکه روزی چمدان مشکی رنگم را جلوی در دیدم. با تعجب و گیج نگاهش می کردم سرم را چرخاندم که دردی درتنم دوید آیینه کوچک محبوبم را روی طاقچه دیدم صدایش به گوشم می رسد: اون آیینه هم باخورت ببر نمی خوام وقتی بهش نگاه می کنم یاد هرزه ای مثل تو بیافتم.

 

لبخند رقت انگیز کریم بیشتر از همه به چشمم می خورد که به طرفم می آید: نگران نباش خودم هواتو دارم. نگاه پرنفرتی حواله اش می کنم و طول کوچه را برای بار آخر با سرعت بیشتری طی می کنم.
نمیدانم چندمین بار است این ها را مرور می کنم. سردی زمین باعث می شود بیشتر در خودم جمع شوم.

صدایی به جز نفس های کشدارم به گوش نمی رسد.

 

محبوبه پورجم


نظرات کاربران
حسین حدود 1 سال قبل گفت:
واقعا زیبا بود آفرین

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
ساناز حدود 1 سال قبل گفت:
بسیار زیبا و لطیف
خانم پورجم قلمت مانا باد
یاسین حدود 1 سال قبل گفت:
👌👌👌
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار

اخبار ورزشی

ایران و جهان