طراحی سایت
تاريخ انتشار: 27 مرداد 1395 - 07:21
حیدر صابری

دات نیوز؛ اکثرا متوجه حرف هایش نمی شدند. بی خیال از کنارش میگذشتند. من هم چون دو سال با عبدالله در جنوب تبعید بودم متوجه شدم چه میگوید. به سمتش رفتم تا اقلا جواب حرف هایش را بدهم اما اصلا نمی دانستم قاسم کیست و او را ندیده بودم تا خبری به او بدهم. تازه اگر هم می شناختمش این قدر درگیر تماشای عبدالله بودم که یادم نبود از او سراغ قاسم را بگیرم.

بی ملاقاتی

از پیش عبدالله که برگشتم کنار دیوار نگهبانی چهار زانو نشسته بود و چادر مشکی کهنه اش را هم که خاکی شده بود روی صورتش گرفته بود.
همهمه ی ملاقات کنندگان را که شنید زانوهایش را گرفت و به سختی از جا بلند شد.
چشم هایش سرخ شده بود و صورت سیاه و چروکیده اش بی رنگ شده بود.
طاقتش طاق بود و هراسان هرکس را می دید سوال می کرد:
ـ دی ، قاسم مانه ندیدیه؟ نفهمیدی الده یا نه؟

اکثرا متوجه حرف هایش نمی شدند. بی خیال از کنارش میگذشتند. من هم چون دو سال با عبدالله در جنوب تبعید بودم متوجه شدم چه میگوید. به سمتش رفتم تا اقلا جواب حرف هایش را بدهم اما اصلا نمی دانستم قاسم کیست و او را ندیده بودم تا خبری به او بدهم. تازه اگر هم می شناختمش این قدر درگیر تماشای عبدالله بودم که یادم نبود از او سراغ قاسم را بگیرم.
من که به پیرزن نزدیک شدم انگار دلش امن شد که من از قاسم برایش خبر آورده ام. با نگاهی ملتمسانه پرسید:
دی تو قاسم مونه دیدیه؟ خبرش داری چی خوارده یا هنی کُم گشنه می گرده؟

 

از این حرف متوجه شدم پسرش کیست. قاسم همانی است که چند شب پیش به علت اعتصاب غذا و سو تغذیه شدید به یک مجتع درمانی اعزام شده بود. خبر درست و حسابی از قاسم نداشتم اما برای تصلای خاطر پیرزن به دروغ گفتم همبندی یکی از بچه ها بود. غذا خورده و حالش خوب است.
بیچاره پیرزن چقدر خوشحال شد اشک شوق از چشمانش سرازیر شده بود و مرتب خدا را شکر میکرد. این قدر خوشحال بود که دستش به سطل رطب های تازه ای را که برای پسرش آورده بود خورد و رطب های تازه و خوش آب و رنگ را بر زمین ریخت و اصلا متوجه نشد.
اول صبح که تازه آمده بودیم به مسئول زندان گفت برای خرید این رطب ها دو روز در زمین علی باز تخم کدو کاشته است تا با پولش از رطب هایی که قاسم دوست دارد بخرد و برایش بیاورد ، اما هر چه التماس کرد رطب ها را از او تحویل نگرفتند .
به مسئول زندان می گفت بعد از خبر شنیدن اعتصاب غذای قاسم با پول چندتا از خیرین روستا خودش را به اینجا رسانده حالا به خاطر نداشتن جوراب نمی گذاشتند فرزندش را ملاقات کند، به پای رئیس زندان هم افتاد اما رییس بدون هیچ گونه توجهی از کنارش رد شد.
گریه اش پشت سد چشمانش گیر کرده بود و بیرون نمی ریخت .
وقتی خبر سلامتی قاسم را از من شنید بعد از شکرگذاری گفت:
_ دی یه چی دیه میخوام پرست کنم به ای قبله محمدی راسش سیم بگو؟
نمی دانستم سوالش چیست. می ترسیدم قول بدهم و مجبور بشوم دروغ بگویم.
بازم دلم نیاد دلش را بشکنم گفتم: بفرما.
چادرش روی دهانش کشید و با صدای آرام گفت:
ـ میگن قاسی ما نماز نمیخونه و از دین واگشته!!
راسه یا نه؟
حرف آخرش را با بغض گفت .
از رادیو شنیده بودم قاسم جز اقلیت ها است و به علت نوشتن مقاله در شیراز گرفته بودنش آخر دانشجو رشته علوم سیاسی دانشگاه ملی شیراز بود.
نمی دانستم چه جوابی بدهم .
من که خودم را صاحب گناه کرده بودم باز یک دروغ دیگر سر هم کردم و گفتم:
نه مادر اینا همه اش شایعه است.
این حرف را که شنید نفس راحتی کشید و گفت:
دلم میخواس قاسم طلبه واوو اما...
سکوت کرد و رفت.

 

حیدر صابری


نظرات کاربران
علی ناصری حدود 1 سال قبل گفت:
اقای صابری واقعا عالی بود
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار

اخبار ورزشی

ایران و جهان