طراحی سایت
تاريخ انتشار: 23 فروردين 1396 - 06:01
به مناسبت روز پدر

دات نیوز؛ دست از سرش بر نمی دارد ،رحم نمی کند و هی می کوبد روی گونه وپیشانی استخوانیش. دیگر چشمهایش به رعد وبرق آسمان ، واکنش نشان نمی دهد ، پلک نمی زند . گوش اش هم به گرومبه ی رعد ، عکس العملی نشان نمی دهد . اما لبها وسبیل کم پشت اش ، بی اختیار می لرزند...

فریده فهیمی: باز باران

دات نیوز ـ فریده فهیمی:

 

باز باران
چیزی به شانه اش می خورَد .شانه هایش را عقب می دهد سرش را به طرف بالا می چرخاند .خورشید بساطش را جمع کرده . ابرهای تیره ، تندی خودشان را بهم رسانده ، آسمان را مخملی خاکستری کرده اند.دستپاچه می شود .فورا ظرف پنیری را هل می دهد زیر شاخه ا ی که انارهای سنگین متصل به آن ، تا نزدیکی زمین رسانده بودش . این اواخر یادگرفته است چطور به جنگ موشها برود . کمی سم سیانور قاطی ِ جو یا گندم می کند توی ظرف یک بار مصرف جای پنیر می ریزد ، زیر درخت های انار باغش می گذارد ، کلک همه ی موش های چاق وچله ی موذی را می کند .چاره ی دیگری ندارد، تا انارها شروع می کنند به آبدار شدن ورسیدن ، سر وکله ی موشها پیدا می شود . می افتند به جان انارها ، لت وپارشان می کنند وحساب وکتابش را بهم می زنند. تازه اگر سال ، سال خوبی باشد وسوز وسرما ی خزان پاییز وزمستان در کار نباشد .
دوباره چیزی به شانه اش می خورد واین دومین قطره باران بود وقطرات یکی پس از دیگری بر سر وصورتش فرود می آمدند انگار از هم سبقت می گرفتند که تداعی کننده ی خاطراتی باشند یا شاید می خواستند باور کند باز باران برایش حادثه ای را رقم خواهد زد . در این چنین مواقع ، با حتمی شدن بارش باران ، خلقش تنگ می شود . دردی نیش دار ومزمن ،دلش را غنچ می زند. باید قطرات باران را جدی می گرفت . تندی ظرف آخری را هم هل می دهد زیر درخت دیگری وفرار را برقرار ترجیح می دهد . بی خیال موش ها می شود . هیچ خاطره ی خوشی از باران ندارد. هیچ جور نتوانسته با باران کنار بیاید .یکهوزمین وآسمان تیره می شود .رعد وبرق چشمش را می زند .زمین وزمان تیره می شود مهلتش نمی دهد حتی دست وروی سمی اش را کنار رودخانه بشوید.
قطرات باران بعدی با شدت بیشتری بر سر کم مو وشانه ی تکیده اش می خورند .هیکل مردانه ی نحیفش تاب این شدت باران را ندارد . تگرگ های درشت وقتی به کله ی سرش می خورند کروپ ، صدا می دهند.قفل آویز درب باغ را می اندازد . موتورسیکلتش را می کشد بیرون ،تندی سوار می شود ودسته ی گازموتور را می فشارد. با این که فلاکت از سرورویش می بارد خوش خلق وآرام به نظر می رسد .رعد وبرق های پیاپی ، امانش را بریده . مدام چشمهایش را می زنند . زیر لب غر ولند می کند به خودش وروزگار ، کلی ناسزا می گوید . انتهای کوچه ی خاکی ، باغش قرار دارد صدمتری که از کوچه عبور می کرد دو راهی روی پل کوچکی بود که هرگز پونه های وحشی وسنجاقک های آبی آن جا چنگی به دلش نزدند؛ وانت قراضه ی صاحب باغ همسایه گوشه ی پل چسبیده به کنج دیوار باغ ، روی چهار لاستیک زهوار درفته ی لت وپار ، پارک شده بود وشب ها لانه ی کفتار وگرازها بود شاید. این وانت قراضه ی لکنتی همسایه ، آیینه ی دق شده بود برایش. هر بار می دیدش تمام بدبختی هایش ،جلوی چشمش رژه می رفتند. بیست وپنج سال پیش هم در یک همچنین غروب تنگ بارانی ، به امضای قولنامه فروش هر سه تا وانت بار صفر کیلومترش تن داد. دو روز بیشتر ازپیش فروش محصول انارش وخرید ماشین ها نگذشته بود که قطعنامه ی 598سازمان ملل برای آتش بس جنگ ایران وعراق پذیرفته شد واولین خسارت مالی اش را درست در عنفوان جوانی ، متحمل شد. خسارت سنگینی بود برایش .دست وپنجه نرم کردن با مشکلات ریز ودرشت زندگی ، حسابی آبدیده اش کرده ؛ اولین معامله، آخرین معامله اش هم بود. دیگر در هیچ معامله ای شراکت نکرد. هنوز که هنوز است وانت بار که می بیند درد تیزی از فرق سر تا نوک انگشتان پاش جرقه می زند، چندش اش می شود .درون این مرد آرام ، غوغایی برپاست . گرگ باران دیده است . هربار باران ،بدبیاری هایش را به رخش می کشد .این بار هم با عجله از روی پل کوچک گذشت وعین روزهای قبل ، بوی پونه های های وحشی که با بوی گـِل باران خورده در هم آمیخته بود از خود بی خودش نکرد.
انگار ؛ باد سرد ، جهت فرود آمدن قطره های باران را روی پوست خیس خورده اش ،تنظیم کرده است . دست از سرش بر نمی دارد ،رحم نمی کند و هی می کوبد روی گونه وپیشانی استخوانیش. دیگر چشمهایش به رعد وبرق آسمان ، واکنش نشان نمی دهد ، پلک نمی زند . گوش اش هم به گرومبه ی رعد ، عکس العملی نشان نمی دهد . اما لبها وسبیل کم پشت اش ، بی اختیار می لرزند . باران تمام زحمات ده ساله ی پس از ورشکستگی ای قطعنامه ای اش را هم در یک همچنین غروب بارانی سیلابی توی جاده ی بندر ، به هدر داد. با فروش چندین ساله ی انارهای باغ ، نیسان سایپای قسطی خرید که به حساب خودش ، چندماهه سود هنگفتی حاصل کند. خواب لعنتی، پلکهایش را بهم چسباند ودو هزار کیلومتری دور از خانه وخانواده اش تصادف کرد وبیست وسه چهارروزی در کما بود .وقتی پلکهایش باز کرد و از کما در آمد عیالش را نشناخت . عیال بیچاره غش کرد ونقش زمین شد . ارمغان این بدبیاری ، بخیه های ماندگار روی گونه ای استخوانی چبش است . کروپ کروپ ِ تگرگ ها ،بیشتر از سقف سایپا آزارش می دهند.باد سردوباران وتگرگ باهم شریک شده اند وانگشتش را کرخت وکبود کرده اند.توی اینجور مواقع که کم می آورد وعاصی می شود ، زیر لب ، بد وبیراه نثار خودش می کند : « چه بد کردم ؟خدا تاوان چه چیزی را از م می خواهد پس بگیرد ؟چه پدر کشتگی دارد بامن این باران پدرسوخته؟ » گهگداری به سرش می زند که عین باغداران دیگر منتظر نظر کارشناس هواشناسی پایان اخبار بنشیند وبا دیدن هاله ی ابر روی استانش در نقشه ی کشور ، خوشحالی کند اما هر چه خاطرات ریز ودرشت گذشته اش را سبک وسنگین می کند به جایی نمی رسد . مانده است این همه مصیبتی که برزندگی اش نازل شده است را به حساب بد شانسی بگذارد یا به حساب پدر کشتگی ای که باران بدون هیچ عذر وبهانه ای باهاش دارد ؟
صدای قورباغه های شالیزاررا نمی شنود .نمی داند اینهمه نوزادقورباغه ، کجا پناه برده اند که صدای یکی شان را هم نمی شنود . نور کم سوی چراغ موتورش از پس تاریکی کوچه ی خاکی باغ بر نمی آید . جلوی موتور را نمی بیند این مسیر را عین کف دستش بلد است . با انگشتان کرخت شده ی سرما زده اش ،فرمان موتور راسفت می چسبد همه ی توانش را به کار می گیرد ولی چرخ جلوی موتور ،روی گل وچاله چوله های پرآب ، لیز می خورد . کف پاهایش را محکم می چسباند به زمین .اما گل وآب زورشان می چربد .هر چه تقلا می کند بی فایده است .حتی زانو وساق پاش را یک وری می اندازد جلوی تایر موتور ، گل وآب ، همان طور که یک طرف وفرمان موتور را گرفته و سوار بر موتوراست می سرانَدش توی رودخانه ی کنار کوچه باغ . رگبار باران وطغیان رودخانه ، دست به یکی می کنند موتورش را از چنگش درآورند . با تمام قوا مقاومت می کند .فرمان موتور را محکم تر می چسبد .هر چه بیشتر زور می زند رمقش کمتر می شود . دانه های تگرگ هم بی انصافی را در حقش تمام می کنند وبخیه های گونه اش را می کوبند. لحظه ای تصمیم می گیرد بی خیال دنیا شود وموتور را بسپارد به دست ویرانگر سیل.دلش هری می ریزد این موتو ،همه ی دار وندارش است .با چنگ ودندان هم که شده باید نگهش بدارد.هانش را می بندددندانهایش بهم ساییده می شوند .با اینکه خاطرش جمع است که هیچ احدالناسی این وقت شب بارانی ، این طرف ها سر وکله اش پیدا نمی شودبه دادش برسد ، بی هوا فریاد می کشد . زور آب رودخانه ،بالازورش است . موتور از دستش رها می شود .پشت سر موتور دست وپا می زند انگار در باتلاق گیر کرده .در یک چشم بر هم زدن ته آب فرو می رود موتور هم می افتد روی دستش.استخوان های ساعد دستش می شکنند. سنگ تیز کف رودخانه ، برآمدگی جای بخیه ی گونه اش را چاک می دهد.جریان وحشی آب، خون صورتش را می شوید .بایک دست ودر ته آب ؛ می خواهد موتور سنگین وزنی که روی سطح آب با دو دست نتوانست در آورد را بکشد بیرون .هرچه تقلا می کند از پس اش برنمی آید.نفس کم می آورد .حس خفگی می خزد توی قفسه سینه وحلقش . آرزو می کند بمیرد ولی بدون موتور از آب بیرون نیاید .رعشه بر اندامش می افتد . زانو وآرنجش ، تحت اختارش نیست . سرش را از آب می دهد بیرون . به سطح آب می آید شناور ومعلق . چه بخواهد چه نخواهد همسفر جریان آب می شود. خونریزی صورتش شدید است. به اندازه ای درد سنگینی همه جای بدنش را قرق می کند که چاکیدگی گونه اش را احساس نمی کند.خون راه دهان وحلقش را پیدا می کند .گرمی وشوری خونش را احساس نمی کند. چشم چشم را نمی بیند .تاریکی محض است ، برق آسمان هر چند ثانیه ای یکبار ، روشنایی می پاشد روی کوچه باغ ، درختان ورودخانه . روبه آسمان وخطاب به ماه ، قال وقیل می کند : « مگه کر وکور ی این همه مصیبت را نمی بینی ؟کدوم گوری رفتی ؟کجا ،تمرگیدی نمی تابی ؟ » تصور می کند ماه غافل از این همه هیاهووسرو صدای ابرها وآسمان وزمین ، یک گوشه ی دنج ِ ، آرام خوابیده . دندان قروچه می کندو می لرزد. داد وبیدادش توی گـُرتـِراق های ابرها گم می شود .دل دل می کند از خیر موتورش بگذرد .: « به درَک ، از جانم باارزش تر نیست که... اما آه در بساط ندارم .دستم به جایی بند نیست نمی تونم قید موتورم را بزنم . »
به خودش می آید گیچ ونیمه هوشیاربا خودش می اندیشد : « اگه موتور نباشه چطور می تونم اول هفته ، دخترم را به سرویس مدرسه ی شبانه روزی برسونم ؟ چطور پسرم را به شالیزاربغل باغ ببرم شلتوک کاری ؟دیگه نمی تونم عیالرو بیارم کمکم گندم وجو را با سیانورقاطی کنه. »
همه ی زور خودش را می زند . نفس می گیردکه به ته آب برود دنبال موتورش ، در همین حین ،تنه ی رنجور وبی رمقش بین شاخه برگ هایی که جریان سیلاب وطغیان رود خانه باخود می آورد گیر می کند . همراه با جریان تند آب حرکت می کند . آب بلندش می کند. بی اراده سوار بر گل ولای طغیان رودخانه می شود .حس می کند عین کاه سبک شده . چند متری آنطرف تر ، جریان آب ، موتورش را هم بهش می رساند .


نظرات کاربران
هنوز نظري براي اين مطلب ارسال نشده.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار

اخبار ورزشی

ایران و جهان