طراحی سایت
تاريخ انتشار: 15 شهريور 1396 - 13:02
پرونده ای برای زنده یاد مهرداد عارف؛

دات نیوز؛ 14 شهریور 1396 خبری منتشر شد که اهالی فرهنگ و هنر دشتستان و بطور خاص شهر برازجان را به دریغا کشاند. آنچنان که این خبر بصورت ناگهانی تیتر اول فضای مجازی و حقیقی شد:

مهرداد عارف رفت!
متولد 15 آبان 1329  فرزند مرتضی و زهرا بیگم. روزنامه نگار، شاعر، داستان نویس برازجانی و عضو هیات مدیره انجمن اهل قلم برازجان بدلیل عارضه قلبی از میان اهالی اهل قلم به میان دیگرانی کوچ کرد.

در پی این اتفاق ناگهانی، پایگاه خبری ـ تحلیلی «دات نیوز» پرونده ای را با قلم دوستان استاد مهرداد عارف تقدیم می کند:

 

مجید کمالی پور

مرتضی انوشه

محسن صدیق

رضا خلیفه
داود جان امیری

 امین ضرغامیان
کامبیز کشاورز
سیدحمیدرضا حسینی
محبوبه پورجم

حیدر صابری
نسرین بحرینی مطلق
ماهرخ کمالیان

عفت صیادی

و

اسفندیار فتحی

همراه با عکس و پیام تسلیت سیدحسن لواسانی فرد مدیر آموزش و پرورش شهرستان دشتستان، انجمن نوای دشتستانی و انجمن اهل قلم برازجان... 

 

پیام تسلیت سیدحسن لواسانی مدیر آموزش و پرورش دشتستان

 

 

انا لله و انا الیه راجعون

خبردرگذشت استاد مهرداد عارف باعث تالم شدید جامعه فرهنگی شد، ضمن ابراز تاسف و درخواست علو درجات برای آن مرحوم ضایعه فقدان این سعید شریف را به همگان بخصوص به خانواده ایشان و جامعه اهل قلم دشتستان عزیز تسلیت عرض می کنم.

سید حسن لواسانی فرد 

مدیر آموزش و پرورش شهرستان دشتستان


پیام تسلیت

انجمن اهل قلم برازجان

و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی، جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکونی، آغازی بی پایان را می سراید.

بازگشت همه بسوی اوست 

خانواده محترم و مصیبت دیده عارف 

سفر ناگهانی و دور از انتظار استاد مهرداد عارف، مرد شریف و شیرین سخن، انسان متعهد و صمیمی یکشنبه های داستانی انجمن اهل قلم را به حضور شما خوبان صمیمانه تسلیت و تعزیت عرض می کنیم.

برای آن دوست سفر کرده جایگاهی رفیع و برای بازماندگان صبری جمیل و جزیل را از ایزد منان خواستاریم. 

 

پیام تسلیت

ا   نجمن نوای دشتستانی

انالله و اناالیه راجعون 

درگذشت شاعر توانمند و روزنامه نگار صادق، استاد مهرداد عارف موجب تاسف و تاثر فراوان گردید. مرحوم عارف از بدو تاسیس انجمن نوای دشتستانی، همراه و راهنمای ما بودند و تلاش های بسیار در راه اعتلای فرهنگ اصیل فایز خوانی دشتستان داشتند. تحقیقات و کاوش های آن مرحوم در سبقه ی تاریخی بزرگان این دیار و گردآوری زندگینامه و اشعار آنها، هیچگاه فراموش نخواهد شد. مردی دوست داشتنی که عارفانه به دشتستان عشق می ورزید.

انجمن نوای دشتستانی ضمن عرض تسلیت به خانواده محترم ایشان و جامعه ادبی استان بوشهر، برای آن مرحوم، رحمت و علو درجات و برای بازماندگان صبر و اجر از درگاه خداوند متعال مسئلت دارد.

 

مهردادها را دریابیم

مجید کمالی پور

 

خیلی وقت بود می شناختمش. مربوط به سالهای دور، آن سالهای دانشجو...

مهرداد را می گویم مهرداد عارف را...

آن سالها در اوج شور و جوانی بود و در یک نمایش مدرسه ای بازی میکرد که دیدمش، پدر و مادرش را هم میشناختم هر دو فرهنگی و اهل قلم. سالهای، سخت پس از انقلاب و رفتن من به دانشگاه و دوری های ناخواسته. گذر دوران ما را از هم جدا کرد تا در سالهای بعد باز هم سر از برازجان در آورد. اینبار در قالب دفتر خانه دار...

حالا دیگر من هم آن جوانک سالهای انقلاب نبودم و چوب زندگی را سخت تحمل کرده بودم و او هم گرفتار بود. بعدها به هلند رفت و در هم شکسته بازگشت. آنجا چه شد و چه گذشت نمی دانم ولی آثار آن در صورتش هویدا بود.

مرد آگاه آن سالها حالا گوشه نشین بود. حالا سعی میکرد بر خاکستری که از سوختنش حاصل شده بود ققنوس وار سر برآورد. رنج زندگی امانش را بریده بود.

می توانستی در چشمانش عمق غم یه مرد را ببینی. غم های مردانه و زنانه با هم فرق دارند. غم مردانه غم در هم شکستنه، غم جور روزگاره، روزگار سختی است اینجا، گاهی دردها را نمی شود گفت و این اوج در ماندگیست. و مهرداد، نمی توانست بگوید که چه می کشد. آگاه هم که باشی باید غم چند گانه ای را بدوش بکشی.

مهرداد مطالب ادبی را می شناخت و نگاه نقادانه داشت. شعر میگفت و شعر را می شناخت. در انجمن اهل قلم برازجان بود. شاید دنبال گوشی برای شنیدن غم هایش میگشت و آنجا درد هایش را می شنیدند. معلم بود و مثل همه معلمان گرفتار رنج معیشت و کمی بیشتر. با اینکه همیشه لبخند به لب داشت ولی تلاشش پنهان کردن غم هایش پشت نقاب لبخند بود. عارف دلسوخته ای که به تنهایی رنج زندگی را به گرده می کشید و هیچ نمی گفت.

مهرداد هم در نیمه شبی پر کشید و رفت و انچه ماند خاطراتی از تلخی های زندگی اوست... مهرداد ها را در یابیم .


رگه های تلخ لبخندهایش

مرتضی انوشه

آقای مهرداد عارف روزنامه‌نگار، شاعر و داستان‌نویس با سوادی بود که درد مردم را می‌شناخت و برای طبقه پایین جامعه می‌نوشت، وی از همان روزگار نوجوانی با کمک پدرش دست به قلم می‌شد و تراوشات فکری‌اش را به روی کاغذ بازتاب می‌داد.

از پاییز سال 1393 که آقای فتحی او را به انجمن داستان اهل قلم برازجان معرفی کرد، دوستی ما هم شکل گرفت. یعنی همان یکشنبه‌هایی معروفی که دور هم جمع می‌شدیم و برای هم قصه می‌خواندیم تا خوابمان نبرد!!

تمام هفته‌ها می‌آمد، خیلی آرام و متین آن سوی میز من و روی صندلی چوبی‌اش می‌نشست و به دقت با داستان خوانی بچه‌ها گوش می‌داد و بعد هم استادانه نکاتی را می‌گفت که واقعاً راهگشاه بود. تمام حرف‌ها و نظریات را آگاهانه و صادقانه بیان می‌کرد و از گفتن حقیقت ابایی نداشت.

در کنار شعر و داستان با هفته‌نامه فکر شهر نیز همکاری می‌کرد. در بخش کل کل تاریخی چند مقاله تحقیقی و ارزشمند درباره زندگی رسول پرویزی از او به یادگار مانده است که در جای خود جز منابع مرجع به حساب می‌آید.

من این اواخر از نزدیک با کار ایشان آشنا بودم. برای نوشتن مقالات تاریخی خیلی وسواس به خرج می‌داد و با دقت و حوصله متون گذشته و روزنامه‌ها را ورق به ورق می‌خواند و فیش‌برداری می‌کرد.

بعضی اوقات تا پاسی از شب داخل کتابخانه‌ای که به نوعی اتاق نشیمن و خواب او محسوب می‌شد بیدار می‌ماند و تک و تنها به نوشتن می‌پرداخت.

وجود چنین عنصر فعال فرهنگی که بدون هیچ چشمداشت مادی برای دفاع از مردم عادی می‌نوشت نعمتی بود که متأسفانه جز تعداد انگشت شماری کسی قدر او را نشناخت تا اینک نا بهنگام از میان ما سفر کرد و جایی رفت که به آن سوی شب زندگی معروف است و حالا دست من و تو به این آسانی به او نخواهد مگر اینکه ...

به هر صورت باید گفت که مرگ تلخ‌ترین واقعیت زندگی ماست که دیر یا زود قاصدش را به دنبالمان می‌فرستد باید هر لحظه برای جدال آماده بود.

مهرداد عارف زندگی بسیار ساده‌ای داشت که توی یک اتاق زیر زمینی و نمور بصورت اجاره‌ای به کنج عزلت نشسته بود و در میان انبوهی از کتاب، درویش‌وار زندگی می‌کرد. گاهی اوقات به اتفاق دوستان ادیب و ادب دوست مثل آقای مهندس ضرغامیان و آقای کشاورز به زیارتش می رفتیم. و همیشه در میان سفره‌اش لبخندهایی دیده می‌شد که با رگه‌های تلخی آغشته بود. متأسفانه این رگه‌های تلخ با چشمان غیرمسلح دیده نمی‌شد. یادش بخیر همیشه این دو بیت سعدی را زبان حالش می‌دیدم:

         یار با ما بی‌وفایی می‌کند                     بی‌سبب از ما جدایی می‌کند

       جوفروش است آن نگار سنگ دل                با من او گندم‌نمایی می‌کند

 

 

بیاد عارف

محسن صدیق

پاسی طولانی از شب گذشته بود خبر درگذشت "مهرداد عارف" را طی پیامی توسط دوستی بزرگوار دریافت نمودم. لحظاتی سنیگن پیام مرا خیره به خود کرده بود. نمیدانم چرا یکباره این حکایت در ذهن مخدوشم تداعی گردید!
فقیری به ثروتمندی گفت:
 اگر من در خانه ی تو بمیرم، با من چه می کنی؟
 ثروتمند گفت:
تو را کفن می کنم و به گور می سپارم.
 فقیر گفت:
امروز که هنوز هم زنده ام، مرا پیراهن بپوشان و چون مُردم، بی کفن مرا به خاک بسپار...
با "عارف " چند سال پیش بواسطه به نوعی همکار در نشریه به فکر شهر آشنا شدم. مردی بسیار متین و ادب دوست که با اولین نگاه تنهایی و دردهای مخوف روزگار در چهره نحیف او نمایان بود.... از بدو دریافت این خبر ناخوشایند موجی از پیام تسلیت در فضای مجازی جاری گردید. به معنای اینکه دوباره احضار شدیم!  تا همچنان زندگی در دنیای مجازی که امروز  درصد کثیری از مردم را درگیر خود کرده به نوعی قاموس خود را حفظ کند و این گونه زندگی هر روز تکرار و تکرار گردد!! سوژه ای جدید و یورش کاربران مجازی!! مثل همیشه به همان سرعت واکنش ها آغاز و به همان میزان فراموشی!! یعنی زندگی در دنیای تاریخ مصرفی نمی دانم چرا هر چه موج این پیامها بیش تر می گردید دردهایی که روح و جسم را میخورد بیش از بیش زنده می گردید.
"یادت گرامی مرد تنها"

مگر به کجای دنیا برمی خورد

رضا خلیفه



با اینکه دلم به نوشتن نمی رود اما مگر برای کسی که دیگر نیست چه کاری از دست آدم بر می آید؟!

(1)

اولین بار که دیدمت مثل اینکه خیلی وقت بود انجمن نیامده بودی، فکر کنم می گفتند عمل کرده ای. توی دلم گفتم پس عارف شمایی، بیا ببینم این همه تعریفت را میدهند حق ات است یا هندوانه زیر بغلت میگذارند. وقتی داستانت را خواندی فهمیدم هرچه می گفتند حق داشته اند. از آن به بعد هر داستانی که نوشتم و خواندم یک گوشم به نقد شما بود و آن یکی به دیگران، چون میدانستم چقدر کتاب خوانده ای و به اصطلاح چقدر حالیت میشود و راحت مشکلاتش را میفهمی. این را هم همان اولش از مغز پر و لحن صمیمی و بی ادعایت فهمیدم. آدم های کتابخوان وقتی حرف میزنند از صد متری بوی ورقه های کتاب را میدهند.

وقتی نگات میکردم و توی فکر فرو رفتنت را می دیدم می فهمیدم چقدر پر از حرفی و هیچ نمیگویی. رویم را برمیگرداندم که بیشتر غصه ام نگیرد.

 (2)

مانده بودم با آن جلسه کافه کتاب چه کنم. هیچ موضوعی نداشتم. از هرکی هم که نظر خواستم کلاس آمد و یک بهانه ای آورد؛ بماند که حالا بعضی ها جوابم را هم ندادند. گفتم پس این جلسه سه ـ چهار تا کتاب معرفی میکنیم. دیدم کتابخوان تر از شما نداریم.

وقتی بهت گفتم(البته با ترس اینکه مثل بقیه بگویی کی حوصله دارد و این چیزها) بی هیچ مقدمه و کلاس آمدنی گفتی: یه کاریش میکنم، روی من حساب کن!

و این روی من حساب کن چقدر چسبید! نمیخواهم بلف بزنم ولی انگار کلی بهم اضافه شد و با خودم گفتم باز هم اگر توی جلسات کم آوردم از خودت کمک میگیرم. بماند که دقیقا ۶ ساعت قبل از جلسه که تازه ظهر هم بود و وقت خواب، مثل مظلوم ها ازت خواستم که اگر میتوانی یک کتاب دیگر هم آماده کن که وقت کم آوردیم معرفی کنی، و باز گفتی باشد. و باز بماند که چند جلسه قبلش هم زحمت یک سخنرانی را دادم به شما.

دلم خوش بود که یکی را دارم که کمک بخواهم نه نمیگوید.

 (3)

وقتی زبان رمانم را عوض کردم و دوباره خواندمش، شما گفتی که چیزی نداری بگویی.

دلم میخواست مثل بچه های ذوق زده که نیششان تا بناگوششان باز است بپرسم یعنی اینقدر خوب بود؟!!

اما خودم را کنترل کردم.

چرا نپرسیدم؟! لابد خجالتِ سن ام را کشیدم.

کاش پرسیده بودم، مگر به کجای دنیا بر میخورد...


اولین و آخرین دیدار

داود جان امیری

به زور جای پارک پیدا کردم و ماشین را پارک تا خودم را به کافی شاپ پدیده برسانم.

به طبقه دوم که رسیدم جلسه شروع شده بود.  کامبیز جایش را به من داد و خودش روی صندلی که آنطرف تر بود آرام گرفت. پشت سر مسعود نشستم و روبرویم پیرمردی نشسته بود که نشان میداد مسوول جلسه است. برادر و خواهر کمالی نژاد شعر خواندند و او تشویقشان میکرد و برایم جالب بود که با اشاره سر و گاه لبخند هایی که میزد مشوق آنان بود.

به قول احسان دوستان از ته دل شعر میخواندند و انگار برای او شعر میخواندند زیرا همه نگاه ها به سمتش بود.

خانم صیادی شعری را چنان آرام زمزمه می کرد که انگار فقط برای او میخواند و در پایان باز همان لبخند هایی که نشان از رضایت از شعر بانوی شاعره را می داد.

درخواست شعر «کاشکی مو رییس جمهور بیدم»  را از خانم خدادادی کرد و همراه نبودن دفتر شعر ایشان را مجاب کرد.

پیرمردی که تکیه بر صندلی ریاست جلسه زده بود و مرتب جوانان را تشویق به نوشتن و شعر خواندن میکرد با این سن و سال و این انرژی که داشت و از چهره اش می شد خواند که انگار اصلا به اشاره هایی که کامبیز به ساعتش داشت توجهی نمیکرد زیرا تازه داشت از شعر خوانی دوستان لذت می برد.

با اصرار کامبیز جلسه تمام شد و عکس یادگاری که انداخته شد و در هنگام وداع او را استاد «عارف» صدا میزدند! ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد. ایشان را در فضای مجازی می شناختم و در گروه انجمن اهل قلم دشتستان که اسفندیار مرا عضو کرده بود.  اولین نقدی که بر داستانم نوشته بود را به یاد آوردم که چه زیبا گفت:

«داستانی از زبان یک مُرده.

 

روالی خلاف معمول داستان نویسی.

        

ولی در جهان ما کدام روالی خلاف معمول نیست . بگذار باشد زیبایی خلاف معمول زیباتر است.

دستت درد نکند . قلمت پویا و پایا»

با متانت خاصی جوابیه من را جواب داد.

لحظه آخر که خواستم آنجا را بدرود بگویم کنارش ایستادم و دستانم را به سمتش دراز کردم و گفتم: انگار استاد بنده را نمی شناسند.

با لبخندی که بر لب داشت گفتند: نه عزیزم به جا نمی آورم.

وقتی خودم را معرفی کردم با بوسه هایی که بر گونه هایم نشاند مرا تشویق به نوشتن بیشتر کرد.

در این مدت داستان جدیدم که نامش را «آمیرزا» گذاشته بودم خواستم برای اولین بار در انجمن در حضورش بخوانم تا از رهنمودهایش بهره ببرم...

افسوس که اولین دیدار شد آخرین دیدار


آخرین نامه به مردی با سیگارهای ارزان
امین ضرغامیان

سلام مهرداد!
اولین باری که تو را دیدم خوب یادم هست. بعد از مدت ها به انجمنِ اهل قلم آمدم. تو آنجا نشسته بودی با لبخندهایی که همه را جذب می کرد،  این یک قلم کار را عالی انجام می دادی!
زیاد طول نکشید که مرا به خانه ات دعوت کنی. آدرسش آنچنان هم سخت نبود، یک زیرزمینِ تنگ و تاریک که عمده فضایش را کتاب ها و میزی کوتاه با قلم و کاغذهایت پر کرده بود. راستش اولین جایی بود که از  سویتِ اجاره ایی من هم کوچکتر بود.
یادت می آید وقت شام، چند گوجه و سوسیس را سرخ کردی که با نان و نوشابه ایی که من آورده بودیم بخوریم؟!یادش بخیر! چه شب های خوشمزه ایی بود.
الان که رفتنت را کم کم دارم باور می کنم خاطرات آن روزها مدام جلوی چشمانم می آیند.
یادت می آید با هم به جلسه شعرخوانی کازرون رفتیم؟! آنجا شعر عاشقانه ایی با آن صدای رادیویی، آرام و صمیمی ات خواندی و یکی از شاعران آنجا گفت:«آقای عارف دل جوانی دارند».
 برگشتن توی ترافیک مانده بودیم اما هیچکدام عجله ایی نداشتیم، نه کسی منتظرمان بود نه دل خوشی به چهاردیواری هایمان داشتیم. دلخوشی هایمان سیگارهایی بود که همانجا دودشان می کردیم...
راستی مهرداد! هرجا رفته ایی خوش به حالت، هرچند میدانم تو مرگ را هم مثل زندگی جدی نگرفته ایی. اما رفیق ! مشکل اینجاست که اینجا هیچ کسی مثل تو نیست.
 حالا که نیستی نمیدانم چه بر سر کتاب هایت خواهد آمد، قلم ات هم که بدون تو ارزشِ یک قاشق یک بارمصرف را هم ندارد. امیدوارم دختر و نوه ات قدر کتاب هایت را بدانند.
آن دوجلد کتابی که به من قرض داده بودی را هم با اجازه ات به یادگار نگه می دارم، حلالم کن.
راستی مهرداد!
آن نماشنامه رادیویی که چند روز قبل از رفتنت برایم نوشته بودی را هم حتما اجرا خواهیم کرد.
حرفم را کوتاه می کنم، حرف های من هیچوقت چیز جدیدی برای تو نداشت. تو بودی که همیشه اطلاعاتت را رایگان در اختیار بقیه می گذاشتی. نه اهل تملق بودی، نه زیر دین کسی می رفتی. خودت بودی و خاطرات تلخ و شیرین گذشته ات ، یک دنیا غم امروز، کتاب هایت، قلم ات، یک دل بی کینه و بی ریا و البته پاکت سیگار ارزان قیمتت.
راستی داشت یادم می رفت، این چند روزی که رفته ایی بجای هر دویمان سیگار دودکرده ام...

شام آخر

کامبیز کشاورز

  


توی شهر با جواد داشتیم دور می زدم که موبایلم زنگ خورد، گوشی برداشتم و جواب دادم
: سلام پیرمرد

سلام، پیرمرد خودتی

مگه کجایی چطو پیدات نی؟

توشهرم با جواد

خوب جواد بردار بیا! شام خوردیه؟

 نه !

خوب بیا تا یه چیزی درست کنم با هم  بخوریم

باشه

جوادم با خودت بیارا

باشه،باشه وتلفن قطع کردم که جوادگفت: کی بود ؟

گفتم مهرداد. گفته بیا خونه جوادم بیار

جواد گفت آره برو تا بریم پیشش خیلی وقته که ندیدمشه ودلم براش تنگ شده

خیابونها رو یکی پس دیگری طی کردیم در سوپری که همیشه مهرداد خرید میکرد ایستادم تا خرید کنم که جواد گفت: چرا اینجا ایستادی؟

 گفتم دلم هوای همبرگر کرده  میخوام همبر بگیرم

گفت پس نوشابه هم بگیر

گفتم باشه ورفتم توی مغازه از فریزر یه بسته همبرگر برداشتم رفتم سر وقت یخچال درب یخچال باز کردم دیدم دلستر مالت نیست

روبه صاحب مغازه کردم گفتم دلسترنیست؟! خندید گفت: لابد میخوای بری پیش مهرداد؟

گفتم آره

 گفت اونا اونجا گذاشتمه براش

دلستر رابرداشتم و یه مقدار گوجه و نوشابه برا جواد. حساب کردم و آمدم نشستم توماشین حرکت کردیم سمت خونه اش، جلو در که رسیدیم به جواد گفتم تا توآیفن بزنی منم پارک کردم آومدمه

جوادپیاده شد حرکت کرد سمت درب و منم تو همین فاصله ماشین قفل کردم رفتم تو تا جلو در حال منتظرمونه

دورا دورگفتم سلام پیرمرد

سلام، پیرمردم خودتی من سرحالتر از شما جون های روغن نباتی هستم و مثل همیشه لبخندی برلب

رفتم تو و سر جای همیشگیم نشستم

گفت جواد چطوری؟

جوادم گفت ممنون خوبم تو چطوری؟

گفت منم خوبم نفسی میاد

و رفت تو آشپزخونه و رو به جواد گفت قهوه می خوری؟

جواد گفت نه ممنون معدم توهمه

بعد رو به من کرد گفت توهم که طبق معمول باشیرشکر!!!

گفتم آره

آخه میدونست من قهوه باشیرشکردوست دارم، بعدچنددقیقه با یه فنجون قهوه تویه سینی باشیرشکر آورد جلوم گفت بفرما جون

وبعد همینجا گفت معلوم کجایی؟

 گفتم بوشهر بودم دیشب

آهان پس نبودیه؟!

گفتم نه گرفتاربودم و بعداز مکثی حرکت کرد رفت توآشپزخونه گفت؛ اینا چیه آوردین؟!!

 گفتم همبره

گفت: میفهمم همبره منظورم اینکه چرا آوردی؟! مگه چیزی تو خونه گیرنمیامد؟!!

 گفتم دلم هوای دست پختت کرده بود دلم همبر میخواست

مشغول شد که جواد با اسرار پاشد که بیا بشین من درست میکنم.

 گفت نه این کارخودمه

جواد گفت یه هامبر درست کردن چیزی نیست  بلدم

گفت نه اونی که من میخوام درست کنم تو نمی تونی

جوادگفت توبزار تا من درست بکنم بینم میتونم یانه

 گفت نه منم بخوام این کامبیز رازیش نیست آموخته دست پخت منه

که من خندیدم گفتم ها جواد تونمیتونی بزار تا خوش درست کنه"

جوادگفت می خوش چطور درست میکنه؟

 گفتم صبرکن موقع خوردن میفهمی

وشروع کرد به آشپزی وصحبت با ما و بعد از دقایقی آمد نشست پشت میزتکیه به دیوار روبروی ما که تلفنش زنگ خورد وشروع کرد به خوش بش که بیا کامبیز وجوادم اینجان قطع کرد وبعدگفت سید حمیدرضا حسینی بود والان میاد

ما هم که جمعمون داشت کامل میشد خوشحال وشروع کردیم به صحبت ازاینور واون ور  وگرم صحبت بودیم که آیفون زنگ خورد"

روبه من گفت وا کن سید حمید

درب حیاط زدم ورفتم درب حال بازکردم که سید حمید  با بح بح چح چح وارد شد

 سلام عمو چطوری حالت چطوره وآمد نشست.

که بعدازخوش بش باعمو پاشد رفت سروقت غذاش واز عموحسینی پرسید چای میخوری یا قهوه؟

که عمو گفت یه لیوان آبی بهم بده ثواب سر مردهات

یه لیوان برداشت و ازدرب یخچال یه بطری درآورد آب ریخت تولیوان گرفت جلو عمو حمید بعد نشست یه نخ سیگار اومگاش ازپاکت درآورد آتیش کرد

 که عموحمید  آب یه قورت خورد و گفت خدابیامرزه بابات  مرتضیه،که خیلی تشنم بود

مهرداد خندید وگفت مگ کجا بودیه؟

گفت؛والا از پسین تا الان گرفتاربودمه که نتونستم آب هم بخورم فراموش کردم

نیم ساعتی بود که عمو حمیدنشسته بود تعریف میکردیم که عمو بلند شد گفت من دیگه میخوام برم

گفت کجا توخوب هنوز نیامده بودی ویسا شام بخوربعدبرو

 عمو حمیدگفت نه کاردارم وبچه هام منتظرن وخداحافظی کرد رفت که بعدبدرقه کردن عمو گفت بچه ها غذا کم کم آماده

 الان دربیارم یابعد؟!

 که همینجا جواد گفت گشنمه دربیاربینم چه درست کردی

منم پاشدم سفره انداختم

 روبه من گفت نون توفریزره دربیارتا گرم کنم وترشی هم توکابینت اونا اونجا

دیگه سفره تکمیل بود ونشسته بودیم  منوجواد

که گفت چه کمه بیارم ؟!!

من گفتم خوت بیار

خندید گفت الان خومم میارم توشروع کن" جواد گفت سس میخوام هست؟!

گفت اینها تو درب یخچاله هم تند هست هم شیرین هم سفید

جواد پاشد از یخچال سس درآورد نشست پای سفره ولقمه اول که گذاشت تودهنش گفت هوم پس بگو ،عجب دستپختی،کامبیز یه چیزی سراغت داره"

اونم با لبخند تایید کرد"

 منم که مشغول بودم

بعد که شام تمام شد سفره جمع شد درحالی که لیوان دلستردستش بود آمد جای همیشگی پشت میزچوبیش نشست وشروع به صحبت کردیم دقایقی میگذشت  که جواد گفت؛من باید برم وکامبیز منو میرسونی؟!

 گفتم کجا سرشبه ساعت ده ونیمه"

 گفت نه کاردارم"

مهرداد گفت نیامده میخوای بری شب نشینی خراب کن؟!

 جوادباخنده گفت آره

منم پاشدم که جواد برسونم وگفتم خوب کارنداری منم دیگه برم

 گفت نه برسونش و برگرد الان زوده

 گفتم یعنی برگردم ؟

گفت آره برگرد !!!

تو  راه جواد ازدسپختش خوشش آمده بود حسابی لذت برده بود ازغذاش وتعریف میداد"

آخه این مرد نه تنها دست پختش تو شعر وداستان بلکه توآشپزی هم خوب بود

خلاصه جواد رسوندم برگشتم رفتم تو دیدم نشسته وسیگار میکشه ویه چیزای می نویسه

چشمش افتاد بهم  وگفت آمدی؟

 گفتم آره !

پرسیدم چه مینویسی؟

 گفت ادامه  داستان آدم وحوا

همینجا پرسیدچه کردی جلسه کافه شعر دو هفته آینده؟!

گفتم باخانم  خدادادی اوکی کردم

 گفت بسیار خوب به کافه شعر بچسب منم هرکاری دستم بربیادبرای این جلسات میکنم

نشستیم گفتیم و اون نوشت

درهمین حین بین بود که گفت: پس فردا میخوام برم شیراز آخه چهارشنبه تولد نومه

 منم گفتم: فردا میخوام برم عسلویه وشاید تا آخرهفته منم بیام شیراز و اونجا کاردارم بعدباهم برمیگردیم

گفت: خوب باشه پس خبرم کن آمدی"

نگاه به ساعت کردم ساعت یک شده بود

 گفتم: دیگه موقع رفتنه ساعت یکه

 گفت: من که خوابم نمیا توهم بشین

 گفتم: نه باید برم بخوابم صبح باید برم عسلویه

وبعد طبق معمول منو به اصرار تا جلو در بدرقه کرد.

 

خوش درخشید ولی...
سیدحمیدرضا حسینی

نمی دانم رسم روزگاروقاعدهٔ زندگی چیست!؟ همین که بعدازمدتی می آیی دریچۀ قلبی را که سعی کرده ای ببندی ودل به کسی نسپاری !بعد از اینکه همدل و دلبری می آید و دلت را می رباید! یجورایی و بهرطریق، زهر هجران و مفارقت از راه می رسد و دولت وصل را تارومار می نماید!

داستان دوستی من بادوست عزیز و عارف عزلت گزیده ام مرحوم مهرداد هم ازاین قاعده مستثنی نبود سابقه آشنایی خانوادگی ما با خانواده مرحوم به سابقه ای حدود هفتادسال پیش برمی گردد اما ارتباط صمیمانه ما برمی گردد به آشنایی درکافه کتاب پدیده. به سرمیزم دعوتش کردم سفارش قهوه داد! شاید پیامی بود برای یک جدایی تلخ وخاطراتی شیرین و فراموش نشدنی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود


من قوی تر از این حرفام

محبوبه پورجم

مثل همه یکشنبه های دیگه آماده شدم تا سروقت برم انجمن.

اون روزیادم هست داستان هم نوشته بودم و خدا خدا می کردم آقای فتحی و عارف هم باشند چون خیلی دقیق داستان رو نقدمیکنن همین که رسیدم کنار در انجمن آقای عارف رو مثل همیشه سیگار به دست دیدم، خندیدم و یه سلام بلندبالا دادم، مثل همیشه باخنده و مهربانی جوابم رو داد.

گفتم نکشین این سیگارو خیلی بده یه ذره به فکر خودتون باشین! تا چند دقیقه همینطور میخندید. گفت دختر جون من قوی تر از این حرفام حالا امروز دست خالی اومدی یا پر؟

با ذوق درحالی که مثل همیشه چشمام زودتر از زبونم همه چیز رو لو می داد... خودش ادامه داد و گفت با این چشما معلومه که داستان داری. تا بری بشینی میام.

 

معلوم بود زیادی می داند

حیدر صابری

 

از ایراد هایش خوشم نمی آمد

اما روزهایی که میرفتم انجمن اهل قلم تا داستان بخوانم خیلی دوست داشتم حداقل اندکی از کارهایم تعریف کند‌.

اصلا معلوم بود زیادی می‌داند.

پیرمرد بذله گوی رُک گفتار که حرف های قشنگی می زد.

لباس های ساده ای می پوشید. همیشه چند کتاب با خود داشت و پاکت سیگارش هم در جیبش معلوم بود. چشمهایش چیزهای زیادی برای گفتن داشتند اما درکش سخت بود. حس می کردم غمی ناگفته در دل دارد: بعد ها که چند شعرش را خواندم بیشتر چهره اندوهگینش را درک کردم.

خیلی دوست داشتم حرف هایش را بشنوم حرف های دلش را... دلی که انگار پر از زخم بود. اما نشد، شاید نخواستم شاید دست تقدیر بود.

 خبر فوتش آنقدر برایم عجیب بود که حتی تصورش را هم نمی کردم مرتب به خود می گفتم حتما شوخی است. حتما دوستان مزاح می کنند.

اما مهرداد عارف رفت تا نگینی از انگشتر جامعه هنری کم شود.

استاد عارف عزیز روحت شاد

 

استاد
نسرین بحرینی مطلق

 

استاد!


قلم, را به دست گرفتم تا مطلبی کوچک بنویسم. جز این کار  برای شما کاری از دستم بر نمی آید . 

 

باورم نمی شود جهان هستی  شما را از دست داده  و گمان میکنم فراموشی گرفته ام . 

 

شاید آلزایمر بهترین بیماری دنیاست  چون هر لحظه یادم میرود که رفته ای ....... 

 

استاد مهرداد عارف عزیز روحت شاد و یادت گرامی
تقدیم به استاد عارف

ماهرخ کمالیان

 

ز غوغای جهان سوی خدا رفت

بهاری بود چون آلاله ها رفت

 

ادیبی کم شد از جمع ادیبان

و یک شب شاعری از بین ما رفت



شعری برای استاد
 

عفت صیادی

هزاران درود بر استاد عزیز و گران سنگ و از جان بهترم : مهرداد عارف

قلمم توان راه رفتن و نای گفتن ندارد. شعرهایم همه ساکت گوشه ای کِز کرده اند کاش می شد آسمان را به زمین برسانم و زمین را به آسمان و دنیا را و زمان را همه را متوقف سازم تا یکبار دیگر صدایت را بشنوم


لبخندت

بهار دلها بود

و قلبت

آواز رودخانه ای

در دست نسیم

که رقصیدن برگ ها را

به تماشا می نشست

 


تش باد

اسفندیار فتحی

وقتی شنیدم دوباره هوای رفتن به فرنگ توی سرش لول می خورد، بیاد اولین دیدارمان افتادم.

حدود چهار سال پیش بود. توی دفتر نشسته بودم و داشتم روزنامه تا می زدم. در را باز کرد و با خنده گفت: اینجا جایی برای پیرمردا هم هست؟ سرم را بالا کردم و گفتم: ده تا جوونِ روغن نباتی می دیم، یه پیرمرد «روغن خَش»* می گیریم.

خندید... و خوب هم خندید. کلا خوب می خندید؛ مثل الان که دارد می خندد توی این مونیتور لعنتی...

پیش از آن تلفنی با هم گپی داشتیم و آن دیدار، دیدارها و نشست ها را به همراه داشت که بتوانیم سیاست را به فرهنگ و فرهنگ را به اجتماع و ادبیات و اقتصاد پیوند بزنیم.

ـ می گما

ـ جانم، بگو

ـ خداوکیلی هلند را ول کردی اومدی اینجا که چه؟ یعنی اونجا بهتر از برازجون هم نبود؟

ـ بهتری چیه؟

ـ خب، امکانات، رفاه، آسایش...

ـ آره اگه اینا را شرط قرار بدی شاید اونجا بهتر باشه ولی راستیش، یه روز که سرم به روزنامه بود و کلید انداختم در را باز کنم احساس کردم کسی صدام می زنه، سرم را برگردوندم ولی هیچ کس نبود. هیچ کس!  بعد با خودم فکر کردم الان چند وقته که با کسی هم کلام نشدمه؟... یادم نیومد! هر چی فکر کردم یادم نیومد. دیگه هیچ فکری نکردم، بلند شدم و اومدم ایران.

ـ پس قضیه آسمون چی می شه؟

ـ آره هرجا بری آسمون همین رنگه، ولی ما روی زمین زندگی می کنیم.

و باز هم با خنده گفت. باز هم می خندید. و حتی وقتی خبر مرگش را هم شنیدم داشت می خندید، می خندیدم، خنده ام گرفت. همین دیروز بود که توی انجمن اهل قلم پیشنهاد مرا قبول کرد و دبیر جشنواره داستان کوتاه شد.

اصولا «نه» را از دهنش بیرون آوردن کار آدمیزاد نبود و البته من هم با اسمی که برای جشنواره پیشنهاد داده موافقم: «تَش باد».

 

پانزدهم شهریورماه هزار و سیصد و نود و شش

مسوول انجمن اهل قلم برازجان

اسفندیار فتحی

 

* روغن خَش: روغن حیوانی که در دشتستان به آن روغن خش به معنای خوشمزه می گویند

 



 












 

 

 

 

برچسب ها:
دات نیوز

نظرات کاربران
مرتضی انوشه حدود 1 ماه قبل گفت:
سلام کار بسیار جالب و قشنگی بود از استاد اسفندیار فتحی که نشان داد قدر دوستانش را بخوبی می داند و حاضر است برای مرگ یکی از آنها به تهیه چنین ویژه نامه ای مبادرت بورزد
انشاالله که در راهی که گام بر میدارد موفق باشد
نسرین بحرینی مطلق حدود 1 ماه قبل گفت:
بسیار عالی است متشکر از جناب فتحی .
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار

اخبار ورزشی

ایران و جهان