طراحی سایت
تاريخ انتشار: 14 آبان 1396 - 13:44
گفتگو با نویسنده مجموعه شعر شکوه های تنهایی

دات نیوز؛ قبل از رسیدن به خودشناسی و خداشناسی عمیق دوست داشت بینا شود ولی اکنون حاضر نیست موقعیت هایی را که به دست آورده در ازای به دست آوردن بینایی اش از دست بدهد.

فرصتی برای کشف واقعیت ها

دات نیوز - منیژه دریسی: تا پایان دوره ی ابتدایی نیمه بینا بود ولی با ورود به دوره ی راهنمایی بینایی خود را از دست می دهد. سال اول راهنمایی را  علی رغم مخالفت یکی از معلمان خود که دلیل اصلی ترک تحصیل در آن روزها را سنگ اندازی های او می داند و همچنان نیز از رفتارش دلگیر است، با هر سختی به پایان می رساند و به علت عدم وجود مدرسه ی نابینایان در شهرش و مشکلات مالی مجبور به ترک تحصیل می شود. الهام وقتی با وجود مراجعه به دکترهای مختلف از مداوا ناامید می شود در خلوت خود فرو می رود و بهترین گزینه برای ادامه ی زندگی را در آن شرایط انتخاب اتاق تاریک  تنهایی می داند چرا که برخورد ترحم آمیز دیگران او را اذیت کرده و به تنهایی بیشتر تشویق می کند. تلاش های مادر جهت بیرون آوردن او از تنهایی راه به جایی نمی برد و این بی حوصلگی و تنهایی مدتی ادامه می یابد تا اینکه آشنایی با رییس انجمن نابینایان بوشهر در سفر به مشهد مقدس از طرف انجمن نابینایان زندگی او را متحول می کند. صحبت ها و تشویق های رییس کاروان که خود نابیناست او را مصمم جهت ادامه ی تحصیل می کند و نگرشی نو نسبت زندگی در او ایجاد می کند. داستان نویسی الهام مسیر زندگیش جهت ادامه ی تحصیل را در جریان آشنایی با خانمی مهربان و دوستی همراه به نام زهره منایی از کارمندان اداره ی ارشاد شهر دیلم ، هموارتر و شیرین تر می کند. الهام به پیشنهاد زهره تصمیم می گیرد با کمک و همراهی او ادامه ی تحصیل را از سر بگیرد و هر روز دست در دست پرتوان و امیدوار مادری مهربان برای آموزش بیشتر با گامهایی استوار سوار بر قطار تلاش بروی ریل امید می رود برای ساخت آینده ای از جنس بهترین لحظه ها. اولین داستانش با عنوان "گنجشکک شجاع" و چاپ در هفته نامه ی ماهرویان با پیگیری غلامحسین آقاجری رییس بهزیستی دیلم او را به سمت ادبیات می کشاند. اولین قطعه شعرش با نام " گل سرخ" او را با انجمن شعر دیلم در سال ۸۹ آشنا می کند. او در ادبیات و بخصوص شعر خود را مدیون فتح اله علیمرادی می داند و از او همانند پدری مهربان و دلسوز یاد می کند و به گفته ی خودش تا زمانی که اشعارش را شخص استاد همیشه اش نقد و بررسی نکند امکان ندارد وارد دفتر شعر خود کند. او معتقد است اگر ده ها نفر اشعار او را نقد کرده و نظر دهند قطعا نظر استادش علیمرادی در الویت است. اولین کتاب شعر خود را امسال  با نام " شکوه های تنهایی" با ۷۰ قطعه شعر با حمایت کامل مالی بهزیستی، اداره ی ارشاد ، فرمانداری و موسسه ی خیریه ی جناب یوسفی به چاپ رسانده که هزینه ی فروش برای خود او در نظر گرفته شده است. در سرودن ترانه نیز مهارت دارد و با خواننده ی شهرشان آقای حیات پور کار می کند. 

او صاحب افتخاراتی از جمله کسب مقام چهارم شعر در شهرستان دشتستان، مقام دوم بازیگر زن در سال ۹۲ با نقش مادر در تئاتر پُل. الهام دوست دارد یکبار از نزدیک کنار مریم حیدرزاده باشد چراکه به گفته ی دیگران اشعار و صدایش به حیدرزاده شبیه است. از مدیریت و کادر دبیرستان شبانه روزی حضرت مریم بخاطر همکاری که با او داشته اند و خاطرات شیرینی که از آنجا در صفحه ی ذهنش حک شده می گوید و بسیار مشتاق است بعد از دیپلم که به زودی محقق می شود امسال وارد دانشگاه نیز شود.

الهام از قالی بافی که می گفت علاقه و اشتیاقش قابل تحسین بود. زمانی که برای آموزش قالی بافی و ثبت نام مراجعه می کند ابتدا حاضر به پذیرش و آموزش او نمی شوند چون به اعتقاد اطرافیان نمی تواند در این هنر موفقیتی کسب کند ولی با اصراری که از او می بینند با حضور او در دوره ی یک ماهه ی قالی بافی موافقت می شود و همانند سایرین در این دوره شرکت می کند و اتفاقا زودتر از بقیه مهارت لازم را کسب می کند. او در خصوص چگونگی تشخیص رنگ ها و طرح می گوید که به هر رنگ یکی از حبوبات را می بندد تا در تشخیص رنگ ها دچار هیچ گونه مشکلی نشود و با خواندن طرح در ابتدا توسط یک نفر طرح را پیاده می کند. الهام به پختن غذا علاقه ی چندانی ندارد و به همین دلیل تلاشی جهت آموزش نداشته ولی به موسیقی بسیار علاقه مند است بخصوص ویلون و اُرگ. ابتدا جهت آموزش ویلون اقدام می کند ولی جوابی که می شنود این است که چون  نابیناست و همچنین چپ دست نیز می باشد پس یادگیری ویلون رو باید برای همیشه از ذهن خود خارج کند. اُرگ را نیز همه حرفه ای مردانه می دانند و او را از آموزش منع می کنند ولی الهام دوست دارد زندگی متنوع و متفاوتی نسبت به بقیه داشته باشد. وقتی می بیند قادر به قانع کردن دیگران در آموزش این دو موسیقی نیست پیشنهاد آموزش نی را می دهد که با وجود داشتن شرایط مساعد جهت آموزش باز هم کسی حاضر نمی شود او را آموزش دهد اما او همچنان امیدوار است و یقین دارد در آینده خواهد توانست موسیقی را نیز با تلاش و پشت کاری که دارد یاد بگیرد. از جمله دغدغه های الهام وضعیت نامساعد مسکن او و مادرش است. او و مادرش در خانه ای کوچک(پارکینگ) که هم اتاق پذیرایی، هم خواب و هم آشپزخانه محسوب می شود زندگی می کنند که تا کنون علی رغم پی گیری و تلاش هایی که او و مادرش داشته اند موفق نشده اند. الهام اعتراف می کند که در گذشته و اوایل نابینایی در خلوت خود با خدای بزرگ درد و دل هایی کرده که "چرا میان اینهمه انسان او انتخاب شده!!؟؟" و اکنون پشیمان از آن حرف هایی است که به اعتقاد خودش ناپخته و خام بوده اند. اکنون می داند که اگر نابیناست ولی هنرهایی چون شعر ، داستان ، قالی بافی، تئاتر ، تحصیلات و ...را در گنجینه ی تلاش خود دارد. او قبل از رسیدن به خودشناسی و خداشناسی عمیق دوست داشت بینا شود ولی اکنون حاضر نیست موقعیت هایی را که به دست آورده در ازای به دست آوردن بینایی اش از دست بدهد و دیگر به یاد ندارد آرزوی بینایی کرده باشد. او معتقد است به واقعیت هایی دست یافته که شاید اگر بینا بود به این درک نمی رسید. دوست دارد تصویری که از مادرش و سایرین در ذهن دارد همانطور باقی بمانند. الهام می گوید فرق من بارشما این است که دیگران را آنگونه که دوست دارم تصور می کنم و حتی گاهی مجبور نیستم مثل شما چیزهایی که باعث آزار و اذیتم می شوند را ببینم.  او به ازدواج هنوز فکر نکرده و زیباترین احساسش را زندگی کنار مادری همراه و دلسوز می داند. الهام از ملاقات هایی که با جمشید جم(خواننده) ، حسن غلامی، محمود پاک نیت، مهوش صبر کن، افسانه ی بایگان و ... داشته خوشحال است و حسن غلامی مجری طنز بوشهری را انسانی خوب و شریف و محمود پاک نیت را بسیار بادرک می داند. 

الهام قدردان همه ی کسانی است که او را همراهی و کمک کرده اند  بخصوص مادرش که شاکر و سپاس گزار خداوند است که چنین مادری به او داده و آرزوی صبر دارد برای مادرانی که فرزند معلول دارند چرا که معتقد است زندگی با فرزند معلول بسیار سخت است و حوصله ی زیادی می طلبد.

الهام خاطرات تلخ و شیرینی چون بقیه به یاد دارد. از جای خالی پدری می گوید که با تمام وجود بودنش را می خواهد، از روزهای سختی که کوه پرصلابتی چون مادر بهترین پناهگاه و تکیه گاه روزگارش بوده، از نداشتن شغل ، آمال و آرزوهایش و ... 

 

خاطره ی روز بارانی 

 هر روز  ساعت ۸ تا ۱۲ به اداره ی ارشاد دیلم جهت آموزش و یادگیری دروس تحصیلی می رفتم. آن روز باران شدیدی در حال باریدن بود و برادر کوچکم رضا قرار شد با موتور مرا به ارشاد برساند، به علت بارندگی شدید برق موتور دچار اشکال شد و چراغ هایش نیز خاموش شد. تلاش های برادرم برای روشن شدن بی نتیجه ماند و مجبور شدیم موتور در دست به سمت ارشاد برویم و من که بیشتر از همه چیز نگران کتاب هایم بودم آن ها را زیر چادرم گرفته بودم تا خیس نشوند. وقتی به اداره رسیدیم کارمندان سر و وضع خیس و خاکی مرا که دیدند متعجب شده بودند و برایشان جالب بود که علاقه ی من به درس تا چه اندازه است که در آن شرایط نیز به عشق آموختن علم قدم برداشته بودم.


نظرات کاربران
هنوز نظري براي اين مطلب ارسال نشده.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار

اخبار ورزشی

ایران و جهان